تو آشپزخونه ایستادم و ظرف ها رو میشورم. نذر بی دلیل شب های ماه رمضون. سید عدنان از در مردونه وارد میشه و سلام میده. بلوزم کوتاهه. برای من نه. برای این مرد مهربان و خانوادش کوتاهه. برای احترام به اعتقا
میشه گفت تقریبا بعد دو هفته بالاخره فرصت کردم هیچکاری نکنم. فرصت کردم کمی زمان خالی به خودم جایزه بدم و اون رو به باطل ترین شکل ممکن بگدرونم. حتی خوش هم نه. و این برای آدم تنبلی مثل من یعنی یک دستاورد